شمارهٔ ۸۴۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع
فراغتی ز من و حال زار من داری
مگر نمیرسدت حال زار بنده به سمع
اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا
نمیکند غم عشقش دل من از جان قمع
منم مدام به بالین دوست تا دم صبح
ز درد هجر عزیزان نزار و زار چو شمع
تو چرخ سفله ببین کاو چگونه قلاّشست
که فرق مینکند نقره را کنون از قلع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال زار و درد ناشی از دوری محبوبش سخن میگوید. او خود را مانند شمعی توصیف میکند که با سوز و گداز میسوزد و در میان جمع، نزار و گریان است. شاعر به غمهایش اشاره میکند و میپرسد آیا کسی از حال او خبر دارد. او به رغم غم فراق، عشقش را از جانش جدا نمیکند و دائماً در کنار محبوب خود میماند. در پایان، به نادرستی دنیای مادی اشاره میکند که تفاوتی بین ارزشها نمیبیند.