نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

الغیاث از دست دل که‌م کرد سرگردان عشق

من نمی‌دانم که تا کی می‌برد فرمان عشق

دردمند روز هجرانم طبیب درد ما

جز وصالت نیست ما را در جهان درمان عشق

هر کسی سرگشته کاریست در دوران خویش

نی منم در ملک عالم بی سر و سامان عشق

گر دهد عید وصالش دست، نوروزی مرا

جان غم فرسای من بادا روان در پای عشق

یک شبی تشریف ده در خیل درویشان درآ

تا برافرازد ز وصلت رایتی سلطان عشق

چون رخت ماهی نتابد در سپهر سروری

چون قدت سروی نروید در سرابستان عشق

چون همایی سایه افکن بر سرای ما شبی

تا ز خورشید رخت روشن شود ایوان عشق

ناوکی کز تیر مژگان وز کمان ابروان

بر دلم زد چون رود بیرون ز دل پیکان عشق

گر به چوگانم زند چون گوی باز افتم به پاش

من نگردانم سر تسلیم از میدان عشق

گر به تیغم می‌زند دستش ببوسم چون عنان

ور به جورم می‌کشد دست من و دامان عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی می‌پردازد. شاعر در جستجوی وصال معشوق است و از بی‌سر و سامانی و سرگشتگی ناشی از عشق می‌گوید. او در longing و آرزو به سر می‌برد و اظهار می‌کند که تنها درمان دردش وصال معشوق است. همچنین، شاعر به قیاس‌های زیبا و طبیعت اشاره می‌کند تا شدت احساساتش را به تصویر بکشد. در نهایت، او تسلیم عشق می‌شود و آماده است تا در برابر معشوق خود فروتنی کند، حتی اگر این عشق برایش درد به همراه داشته باشد.