نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

روی تو شد صبح جان زلف تو شد شام دل

شام نگویم ورا هست کنون دام دل

کام دلم تلخ شد از شب هجران او

آن بت دلجو نداد یک نفسم کام دل

سنگ جفایت مزن بر دل مسکین من

تا ز غم هجر تو بشکندم جام دل

با همه سودای من کز سر زلف تو هست

در سر من ای پسر پخته نشد خام دل

تا بودم در جهان نام و نشان از غمت

تا به کجا می‌رسد با تو سرانجام دل

در غمت آغاز عشق هست به نامم چنین

وصل تواَم کام جان روی تو آرام دل

دل شد و جان در غمت رفت به باد هوا

نیست مرا در جهان ای دل و جان نام دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دل‌تنگی شاعر نسبت به معشوق خود است. شاعر از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر بیداری و خواب دلش صحبت می‌کند و از تلخی‌های جدایی می‌گوید. او از دردهایی که ناشی از هجرت معشوق است، می‌نالد و می‌خواهد که نباید درد و رنجی بر دلش افزوده شود. همچنین، شاعر به این نکته اشاره دارد که وجود معشوقش همه چیز برای اوست و بدون او هیچ معنایی در زندگی ندارد. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق به معشوقش تمام وجودش را پر کرده و بی‌او زندگی برایش بی‌معنا شده است.