شمارهٔ ۸۹۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا جای گرفتهای تو در دل
کار دل خسته گشت مشکل
خالی ز تو نیستم زمانی
تا چند شوی ز بنده غافل
جز بندگیت هوس ندارم
هستم به گناه خویش قایل
تا چند شوم قتیل عشقت
فریادکنان ز دست قاتل
دیوانه عشق را به زنجیر
گویند که میکنند عاقل
زنجیر دو زلف دوست ما را
دیوانه شوق کرد و بی دل
مستغرق بحر عشق داند
این راز نهفته بر سواحل
از جان و دل و روان شدهستم
شوریدهٔ شکل و آن شمایل
تا دید دلم قد دلارات
چون سرو بماند پای در گل
ای سرو روان به ما نظر کن
زیرا که به ماست سرو مایل
در حسرت این مراد گردم
در گرد جهان درین قبایل
باشد که شبی دو دست دل را
در گردن او کنم حمایل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق صحبت میکند. او احساس میکند که دلش به معشوق وابسته شده و جدا شدن از او برایش دشوار است. شاعر عاشقانه به درد و رنج ناشی از این عشق اشاره میکند و میگوید که تنها آرزویش بندگی معشوق است. او با اشتیاق نسبت به معشوق، خود را در بند احساساتش میبیند و به زیبایی او اشاره میکند. در نهایت، شاعر از آرزوی خود برای نزدیکی و محبت به معشوق سخن میگوید و خواهان توجه اوست.