شمارهٔ ۸۹۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن مرغ که بود زیرکش نام
افتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجائیم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنهٔ عام
خرّم دل آنکه با نگاری
در گوشهٔ خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبحیست مقیم بودهٔ شام
سرپنجهٔ روزگار غدّار
شیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامد
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانی
باشد که بیابی از جهان کام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل دربارهٔ حال و روز مرغی است که در دام افتاده و به بلا دچار شده است. شاعر به تفکر میپردازد که ما در کجا قرار داریم و ایام به چه نحو سپری میشود. او از ترس ناگهانی فتنهای در شهر سخن میگوید و خوشحالی کسی را توصیف میکند که در کنار محبوبش است. روزگار ظالم است و موجب تسلیم شیران زمانه میشود. شاعر از ناکامی در رسیدن به آرزوها و از دست رفتن صبرش گلهمند است، اما در پایان امیدواری به آینده و امکان دستیابی به کامیابی را نیز مطرح میکند.