شمارهٔ ۸۹۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
برنمیآید مرا زان لعل جان افزای کام
وز شراب عشق او چون چشم او مستم مدام
چون صراحی میرود خون دلم از جور یار
دایماً سرگشتهام در مجلس او همچو جام
می پزم سودای زلف یار در دیگ هوس
عقل می گوید تو تا کی میپزی سودای خام
صبر میباید مرا در عاشقی و چاره نیست
همچو مرغ زیرک ای دل چون درافتادی به دام
ای صبا چون بگذری هیچت فتد کز مردمی
سوی یار من بری از خستهٔ مسکین پیام
گو من مهجور در عشق تو سرگردان شدم
در جهان از وصل تو هرگز ندیده هیچ کام
میفرستم از دل و جانت سلامی دم به دم
ور تو در سالی کنی یک بار یاد ما تمام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان عواطف عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. شاعر از لذت و شوقی که از وصال یار تجربه میکند صحبت میکند، اما در عین حال از درد جدایی و غم ناشی از آن نیز مینالد. او در میانهی شور و مستی عشق، همواره سرگشته و منتظر است و از عقلش میخواهد که به او صبر بیاموزد. شاعر از زبانی صمیمی و پر از احساس، از یاری که به او عشق ورزیده و او را به حالت سرگشته درآورده یاد میکند و از صبا خواهش میکند تا پیام عشقش را به محبوب برساند. در نهایت، شاعر آرزو دارد که حتی یک بار در طول سال یادش را فراموش نکند.