نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا که من نرد وفا با رخ تو باخته‌ام

مهرهٔ مهر تو در طاس غم انداخته‌ام

بار هجران تو بر جان من امروزی نیست

با غم عشق تو عمریست که درساخته‌ام

همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوست

بی تکلّف دو جهان را همه درباخته‌ام

از دل و جان و جوانی همه بیگانه شدم

تا سگی را به سر کوی تو بشناخته‌ام

سالها تا به فراز و به نشیب شب هجر

باد پایان وفا را به جهان تاخته‌ام

آنچنان واله و شیدای تو گشتم که ز شوق

بارها دیدهٔ خود دیده و نشناخته‌ام

طوطیی بود سخنگوی به مدح تو زبان

از غم هجر تو اکنون بتر از فاخته‌ام

سرزنش ارچه کنم بار رقیبم که چو سرو

با وجود شب وصل تو سر افراخته‌ام

خبرت نیست که از بوی تو ای جان و جهان

همچو موم از غم هجران تو بگداخته‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وفاداری خود به معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که تمام زندگی و جوانی خود را در عشق او صرف کرده و در حسرت و غم دوری او به سر می‌برد. احساساتش نسبت به معشوق آن‌قدر عمیق است که خود را از همه چیز بیگانه کرده و حتی در فراق او به حالتی دچار شده که خودش را دیگر نمی‌شناسد. شاعر خود را مانند پروانه‌ای می‌بیند که به شمع عشق می‌سوزد و در نهایت به شدت دلتنگی و غم به سگی می‌ماند که در کوی محبوبش گشت‌وگذار می‌کند. او از سرزنش‌های دیگران نیز می‌گوید و به شدت از بوی محبوبش و آثار هجران او رنج می‌برد.