شمارهٔ ۹۲۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
در جوانی قدر خود نشناختم
این زمان حاصل چه چون درباختم
چون گذشت از ما چو باد صبحدم
نیک و بد را این زمان بشناختم
ای بسا مرغ هوس را کز هوا
در سر دام دو زلف انداختم
سر به رعنایی میان بوستان
بر سهی سرو چمن افراختم
با بتان در عرصه شطرنج عشق
ای بسا نرد هوس کان باختم
بس به میدان ملاحت در جهان
باره امید دل را تاختم
از جوانی شاخ و برگی چون نماند
با شب دیجور پیری ساختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جوانی خود و نداشتن شناخت کافی از ارزشهای زندگی صحبت میکند. او به یاد میآورد که زمان به سرعت گذشت و اکنون به پیامدهای هوسها و خواستههایش پی برده است. به یاد میآورد که در جوانی، با آرزوها و خواسته هایش بازی کرده و از زیباییها لذت برده است، اما اکنون در میانسالی، درگیر پیری و ناامیدی شده است. او میگوید که دیگر از جوانی چیزی باقی نمانده و اکنون با واقعیتهای تلخ زندگی در پیری روبروست.