شمارهٔ ۹۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا قامت او به باغ برخاست
سرتاسر شهر شور و غوغاست
گفتم که قدش به سرو ماند
گفتا که نباشد اینچنین راست
گفتم که نظر به قامتش کن
گفتا که چمن دگر بیاراست
گفتم که بلاست بر دل خلق
گفتا تو ببین که آن چه بالاست
کز رشک قد تو سرو بستان
دستش همه بر دعا به بالاست
گفتم ز چه میل ما نداری
سروَش چو مدام میل بر ماست
سرو از نظر جهان بیفتاد
تا سرو قدش به پای برخاست
گفتم که رخش بهست یا ماه
گفتا که ازوست در کم و کاست
گفتم که ز عنبرست زلفش
گفتا که، کرا مجال و یاراست
گفتم که کمان ابروانش
تیر مژه زان کمان شود راست
گفتم که دلش نسوخت بر ما
گفتا که دلش چو سنگ خاراست
فریاد و فغان ما ز حد رفت
بر ما نظر ار کنی خداراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و قامت دلربا و دلنشین محبوبش اشاره میکند. او از دیگران میخواهد که به جمال معشوق بنگرند و میگوید که قامت او مانند سرو است، اما دیگران جواب میدهند که چنین مقایسهای درست نیست و زیبایی او فراتر از این است. شاعر در ادامه با اشاره به ویژگیهای محبوب، مثل چهره و زلفش، نشان میدهد که عشق و دلبستگی او چقدر عمیق است. اما دیگران میگویند که دل محبوب سنگصفت و بیاحساس است و عشق او برای آنها نشانهای از رنج و بلاست. در نهایت، شاعر با فریاد و فغان از محبوب میخواهد که به او و دردهای عاشقانهاش توجه کند.