شمارهٔ ۹۳۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستم
در تو بستم دل و از هر که جهان وارستم
پای در سنگ فراقت زدهام مسکین من
آه اگر لطف تو ای دوست نگیرد دستم
چشم مست تو گهی مست و گهی مخمورست
جادویی مست و خرابست و من از وی مستم
رقم صبر که بر لوح دلم بودی نقش
من به سیلاب سرشک از دل غمگین شستم
چون کمان خم شده پیوسته چو ابروی توام
تا دل شیفته را در خم زلفت بستم
عهد بستم که دگر عهد نبندم با کس
وآنچه بستم چو سر زلف خودش بشکستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و وابستگی عاطفی خود نسبت به معشوق میپردازد. او دلش را به زلف معشوق میبندد و از دنیا و هر چیزی که به آن مربوط است، جدا میشود. شاعر در حسرت محبت معشوق است و از بیمحبتی او ناراحت است. او از درد و غمهای درونیش میگوید و به تسلیم خود در برابر عشق اعتراف میکند، در حالی که به یادگاریهای صبر و عهدهایی که بسته، اشاره میکند. در نهایت، او از تصمیمش برای عدم بستن عهد جدید سخن میگوید، اما میداند که این عهد قبلی او نیز شکسته شده است.