نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

به بوی زلف تو دیوانه گشتم

ز خویش و آشنا بیگانه گشتم

ز شادی دور گشتم در فراقت

به درد عشق تو همخانه گشتم

چو شمع جمع جانی در شبستان

از آن رو بر رخت پروانه گشتم

بسی در بحر بی پایان عشقش

به جست و جوی آن دردانه گشتم

چو مرغ زیرکم افتاده در دام

اسیر بند زلف و دانه گشتم

ندیدم یک زمان کام دل از یار

به عشقش در جهان افسانه گشتم

خراب آباد دنیا را وفا نیست

بسی در گرد این ویرانه گشتم

به بوی زلف عنبرساش عمریست

به گرد کوی آن جانانه گشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی به معشوق صحبت می‌کند. او به خاطر بوی زلف معشوقش دیوانه شده و از خود و نزدیکانش بیگانه گشته است. دوری از معشوق باعث شادی و آرامش او را بر هم زده و به درد عشق و همدردی با آن دچار شده است. شاعر خود را شمعی می‌داند که در کنار معشوق می‌سوزد و مانند پروانه‌ای می‌شود که دور او پرواز می‌کند. او در جستجوی معشوقش، در دریای عشق غرق شده و مانند پرنده‌ای در دام محبت گرفتار شده است. او به دنبال کام دل از عشقش بوده اما هرگز موفق نشده و در جهان پر از بی‌وفایی رنج می‌کشد. در نهایت، شاعر همچنان در جستجوی کوی معشوقش ادامه می‌دهد.