نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم

نکند یک شبی از وصل رخش دلشادم

خاک راهش شدم از آتش دل در غم او

برد آب رخم و داد کنون بر بادم

مرغ زیرک بدم اندر همه دانش لیکن

از قضا بین که در این دام بلا افتادم

نفسی بر من و بر حال دلم کن نظری

که گذشت از فلک سفله بسی فریادم

بی رخت گل چه کنم در همه بستان جهان

بی قد و قامت رعنات چو سرو آزادم

دادم از وصل ندادی و نهادی داغی

بر دل ای دوست بگو چند کنی بیدادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی عمیق شاعر به شخصی خاص است. شاعر از یاد آن فرد غافل نمی‌شود و با یادآوری او، دلش شاد می‌شود. او خود را در غم و آتش عشق آن شخص می‌بیند و در عذاب است. شاعر با وجود دانش و زیرکی‌اش، در دام عشق گرفتار شده و به فریاد می‌رسد. بی‌وجود آن معشوق، دنیا برای او بی‌معناست و او احساس تنهایی و غم می‌کند. در نهایت، شاعر از دوستش می‌پرسد که چقدر می‌تواند او را به درد و رنج دچار کند بی‌آنکه عشق واقعی‌اش را به او عطا کند.