نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

تا دل به غم رخت نهادم

از دیده دو جوی خون گشادم

نامم چو کنند مرغ زیرک

در دام غمت از آن فتادم

ما را که بسوخت آتش عشق

چون خاک بداده‌ای به بادم

جانا چه کنم که مادر دهر

با مهر رخت مگر بزادم

تو با دگری نشسته خرّم

من با غم روی دوست شادم

چون نیست مرا ز وصل تو کام

ناچار به هجر دل نهادم

بی یاد تو نیستم زمانی

یک لحظه نمی‌کنی تو یادم

ای دوست جهان و جان نخواهم

چون از دو جهان تویی مرادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و غم جدایی سخن می‌گوید. او دلش را در غم معشوق جا داده و از اشک‌هایش به جوی خون اشاره می‌کند. احساس می‌کند که در دام عشق گرفتار شده و آتش عشق او را سوزانده است. شاعر از مادر زمانه می‌پرسد که چه کند، در حالی که معشوقه‌اش با کس دیگری خوش است و او در غم روی او به سر می‌برد. او از دلتنگی و یاد معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هرگز نمی‌تواند از یاد او فاصله بگیرد. در نهایت، عشق معشوق را بالاتر از هر چیزی در جهان می‌داند و او را مراد خویش می‌نامد.