شمارهٔ ۹۵۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن زمان که من آن روی چون قمر دیدم
دل ضعیف خود از عشق بی خبر دیدم
حلاوتی که در آن چهره نگارین است
قسم به جان تو در ماه و خور اگر دیدم
ز خون دل رقمی از سرشک چون سیماب
ز درد عشق تو جانا به روی زر دیدم
قرار نیست مرا چون دو زلف از رخ تو
به جان دوست از آن دم که یک نظر دیدم
کسی ندید مگر مرگ خویشتن به دو چشم
بیا که روز فراقت به چشم و سر دیدم
به کوه و دشت همی گشتم از فراق رخت
ز اشک دیدهٔ ما آب تا کمر دیدم
دگر ز کوی تو ما را سفر نخواهد بود
از آن بلا که ز بالات در سفر دیدم
جهان و هرچه در او هست سر به سر دانی
نبود همّتم ای دوست مختصر دیدم
از این سبب که نظر کردم از سر تحقیق
جهان و کار جهان جمله در گذر دیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و فراق شاعر است. او از لحظهای که صورت یار را دید، دلش تحت تأثیر قرار گرفت و از عشق بیخبر شد. او به زیبایی چهره یار و حلاوت آن قسم میخورد و از درد عشق و بیقراری ناشی از جدایی سخن میگوید. شاعر در توصیف غم و رنج خود از فراق یار، به گشتن در کوه و دشت و اشک ریختن اشاره میکند. او به این نتیجه میرسد که دنیا و آنچه در آن است، گذرا است و عشق و فراقش همیشه در زندگیاش خواهد بود.