شمارهٔ ۹۶۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
امشب سر وصل یار دارم
کز هجر دلی فگار دارم
سرمست دو چشم آن نگارین
وز بادهٔ او خمار دارم
وز خون دو دیده در غم او
بر دست جهان نگار دارم
در پای خیال او ز دیده
هر لحظه بسی نثار دارم
بارم چو به وصل نیست زان روی
بر دل ز فراق بار دارم
از خاک کف سمند هجران
بر دیدهٔ دل غبار دارم
از باغ وصال آن گل اندام
در دست همیشه خار دارم
سرگشتگی و بلا و محنت
این جمله ز روزگار دارم
بی روی تو در جهان نگارا
آخر تو بگو چه کار دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و فراق صحبت میکند. او در شب وصال یار خود، احساس خوشحالی و سرمستی دارد اما همچنان از دوری معشوق رنج میبرد. عشق او باعث شده است که قلبش پر از غم باشد و از چشمهایش اشک بریزد. او همواره در فکر و خیال معشوق است و به خاطر این عشق، دردها و مشکلات بسیاری را تحمل میکند. در نهایت، شاعر از معشوق درخواست میکند تا بگوید چه باید بکند، زیرا بدون او احساس گمشدگی میکند.