نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بیا کز درد دوری بی قرارم

به هجران بیش از این طاقت ندارم

نپرسی حال زار من که چونی

که عمری بی رخت چون می‌گذارم

بتا دانم که تو طاقت نیاری

یقین گر بشنوی زاری نزارم

غذای جان بجز خون جگر نیست

بجز غم نیست باری غمگسارم

چنان از باده هجر تو مستم

که از سر کی رود بیرون خمارم

مسلمانان چه چاره چون نگیرد

به وصل خویشتن دستی نگارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد دوری و هجرانی می‌گوید که دیگر تاب آن را ندارد. او احساس می‌کند که زندگی بدون محبوبش قابل تحمل نیست و از حال زار خود شکایت دارد. شاعر می‌داند که محبوبش نیز نمی‌تواند این درد را تحمل کند و در عذاب است. او احساس می‌کند که تنها غذای جانش غم و اندوه است و از باده هجر مست شده است. در انتها، شاعر به این نتیجه می‌رسد که هیچ چاره‌ای جز انتظار برای وصال محبوبش ندارد.