شمارهٔ ۹۷۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در عشق تو جز رنگ رخ زرد ندارم
جز آه جگرسوز و دم سرد ندارم
درد غم هجران تو بر جان جهانست
بخشای که من طاقت این درد ندارم
بنواز به وصلم شبکی ای بت مهروی
زین بیش غم هجر تو درخورد ندارم
چشم تو بدزدید دل از دستم و خون کرد
من چارهٔ این درد جهان گرد ندارم
بر دامنش ار هست غباری ز وجودم
باری به دل از رهگذرش گرد ندارم
چون سوسن اگر جمله زبانم به ثنایت
دانی که جز این هیچ دگر درد ندارم
در باغ جهان گر نه رخ و قد تو باشد
من میل به سرو چمن و ورد ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و درد و غم هجران معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که از عشق تنها رنگ رخ سپید و زرد معشوق را دارد و جز آه و غم چیزی برایش باقی نمانده است. درد فراق محبوبش به حدی است که او نمیتواند آن را تحمل کند و از معشوق میخواهد که به او وصال عطا کند. چشمان معشوق دل او را دزدیده و او دستش از چارهجویی برای کاهش این درد کوتاه است. شاعر همچنین اشاره میکند که اگرچه در وجود او غباری از غم وجود دارد، اما هیچ چیز جز یاد معشوق را در دل ندارد. در نهایت، او میگوید که در باغ دنیا بدون وجود معشوق هیچ لذتی نمیبرد و نه به زیبایی گل و نه به سرو چمن تمایل دارد.