شمارهٔ ۹۸۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرم
گر دورم از نظر به دل و جانت حاضرم
منظور من تویی به جهان ای جهان جان
وز دیده بر جمال تو ای دوست ناظرم
چون من کسی ندید خریدار در جهان
جان میفروشم و غم عشق تو میخرم
من معتقد به حسن و جمالت شدم چنانک
کز مهر وی دوست به خورشید ننگرم
از روزگار هجر به جان آمدم بیا
جان را کنم فدات گر آیی شبی برم
با وصل دوست دوزخ ما هست چون بهشت
با هجر دوست جنّت مأوا کجا برم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و اشتیاق شدید به محبوب سخن میگوید. او به تصویر محبوبش چشم دوخته و با وجود دوری، همیشه در دل و جانش حضور دارد. شاعر اعلام میکند که در جهان تنها خواستهاش محبوب است و به خاطر عشق او حتی جانش را میفروشد. او به قدری شیفتهی زیبایی محبوبش شده که دیگر به خورشید نگاه نمیکند. در نهایت، او از درد فراق میگوید و به محبوب پیشنهاد میدهد که اگر به نزد او بیاید، جانش را فدای عشقش خواهد کرد و میگوید که زندگی با وصال محبوب بهشت و با هجر او دوزخ است.