نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم

جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم

نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی

نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم

دل را ربودی از من مسکین مبتلا

تا کی چو سرو راست نیایی تو در برم

تا کی ز ما تو سر کشی ای سرو راستی

چندت به خون دیده مهجور پرورم

راهم چو نیست بر در خلوتگه وصال

ناچار حلقه‌وار شب و روز بر درم

طومار شکل چند بپیچم به خود ز غم

وز شوق چون قلم برود دود بر سرم

بی دولت وصال تو جان را چه می‌کنم

بی دیدن جمال تو دیده کجا برم

هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذر

وز آب دیده نیست مجالی که بگذرم

دلاّل عشق بر سر بازار وصل بود

گفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از عواطف عمیق و درد و longing خود برای محبوبی چون ماه سخن می‌گوید. او به شدت از جدا بودن از محبوبش رنج می‌برد و نمی‌تواند بدون او آرامش داشته باشد. دلش به شدت گرفته و از دوری محبوب و عدم وصال او بسیار ناامید است. شاعر از قدرت عشق و شوقشان می‌گوید و اینکه چگونه عشق او را به بی‌تابی و درد دچار کرده است. او به تصویر کشیدن وضعیت خود و احساساتش پرداخته و در نهایت به دلال عشق اشاره می‌کند که در بازار وصال است و از شیرینی عشق و خوشبختی ناشی از دیدار محبوب صحبت می‌کند. این ابیات نمایانگر عواطف شدید و کشمکش‌های درونی شاعر به خاطر عشقش هستند.