نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تا من از صحبت تو مهجورم

خسته و ناتوان و رنجورم

تا برفتی ز پیش دیدهٔ ما

ای بت دلفریب منظورم

بی رخ تو جهان نمی‌بینم

برده‌ای از دو دیدگان نورم

از دو زلف تو بس پریشانم

از دو چشم تو مست و مخمورم

چون ز شهد لبت نصیبم نیست

نیش تا کی زنی چو زنبورم

شاهبازی و در هواداری

من بیچاره همچو عصفورم

تو به شاهی ما سلیمانی

من به پای غم تو چون مورم

بیش از اینم مدار از رخ خویش

ای دل و دین و دیده مهجورم

به جهانت ز جان شدم بنده

آخر از بندگی چرا دورم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دلتنگی و بی‌تابی خود در غیاب محبوب سخن می‌گوید. او احساس خستگی و ناتوانی می‌کند و می‌گوید که بدون دیدن محبوبش، جهان را تاریک می‌بیند. عشق او به محبوبش باعث پریشانی و سرگشتگی‌اش شده و از نظر او، دوری از او مانند نیش زنبور است. او خود را مانند پرنده‌ای بیچاره و در قید عشق، و محبوب را همچون شاهی سلیمان می‌بیند. شاعر از محبوبش درخواست می‌کند که او را از درد و رنجش رها کند و تأکید می‌کند که او به خاطر عشقش به محبوب، مانند بنده‌ای است که دور از مولایش قرار دارد.