نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بگفتی هم شبی جانا نظر بر حالت اندازم

ز روی مردمی یک دم به حال دوست پردازم

بیا دست دلم گیر و شبی از وصل ای دلبر

میان جان من بنشین که سر در پات اندازم

هوای کوی وصل او بلند افتاده است ای دل

اگرچه زین هوس دایم گرفته همچو شهبازم

بدین امّید عمرم شد به باد و یاد می‌نارد

که ما را بود مسکینی زهی دلدار طنّازم

به رنگ و روی چون گلنار خواب چشم ما بردی

ز زلف خویشتن نعلی در آتش کرده‌ای بازم

به دام زلف تو جانم مقید گشت تا دانی

سر افکنده‌ست زلف تو ولی من زان سرافرازم

چو دف تا کی مرا در دست هر ناجنس بگذاری

چو چنگم گر زنی باری زمانی نیز بنوازم

چو عودم بر سر آتش ز عشق رویت ای دلبر

اگرچه همچو نی فاش است از آوازه‌ات رازم

اگر جان خواهی ای دلبر و گر سر خواهی ای سرور

نتابم سر، جهان و جان به فرمان تو دربازم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به محبوب خود ابراز عشق و ارادت می‌کند. او از درد فراق و آرزوی وصال صحبت می‌کند و می‌خواهد لحظاتی را در کنار محبوبش سپری کند. شاعر احساس می‌کند که زندگی‌اش بدون وصل محبوب بی‌معناست و تمامی امیدش به دیدن اوست. عشق او مانند آتش‌سوزانی است که وجودش را فراگرفته و در عین حال نگران این است که آیا محبوبش او را در کنار خود خواهد پذیرفت یا خیر. همچنین از زنجیری می‌گوید که به خاطر زیبایی و جاذبه‌های محبوبش، به آن گرفتار شده است. در نهایت، شاعر برای محبوب خود تسلیم است و همه چیز را فدای او می‌کند.