شمارهٔ ۱۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
نیاید به چشمش دگر توتیا
رخت را به خورشید کردم مثل
بدیدم کنون از کجا تا کجا
زبویت دلم همچو گل بشکفد
چو بشکفتن گل ز باد صبا
زهی لعل تو خاتم ملک جم
رخ روشنت جام گیتی نما
کی آرم من آن زلف مشکین به چنگ
که جز نیم جانی ندارم بها
به زندان عشقت روانم اسیر
به زنجیر زلفت دلم مبتلا
مکش عاشقان را به تیغ ستم
که خون اسیران نباشد روا
دمد هم چنان بوی مهرت از آن
ز خاک جلال ار بروید گیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و محبت معشوق اشاره میکند و میگوید که دیدن زیباییهای او باعث میشود که هیچ چیز دیگر در چشمش نیاید. او از احساسات عمیق خود در عشق سخن میگوید و به زنجیر بودن دلش در عشق اشاره میکند. همچنین از عذاب عشاق و ظلمی که بر آنها میرود ناراحت است و دعا میکند که بوی محبت او همیشه در دنیا بماند. شاعر به زیباییهای معشوق، مانند زلف مشکی و چهره روشن او، اشاره کرده و نشان میدهد که عشقش چقدر عمیق و اسیرکننده است.