شمارهٔ ۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را
مشکل نبود در دلم آتش زدن او را
شمعی که دو عالم به یکی شعله بسوزد
کی غم بود از سوختن صد چو من او را
گر بلبل شوریده خبر یابد از آن گل
دیگر نتوان یافتن اندر چمن او را
ور غنچه کند دعوی تنگی بِنَماند
پیش دهن دوست مجال سخن او را
تا کی دل ما را شکند زلف سیاهش
ای باد صبا می رو و سر می شکن او را
درّی ست گرانمایه که در هیچ نگنجد
گر زان که نگنجد سخن اندر دهن او را
لعل تو شکر داد به خروار به هر کس
عار است مگر، دادن شکر به من او را
رخسار تو شمعی ست که چون شعله برآرد
پروانه بود شمع زمرّد لگن او را
کی جان جلال از کف محنت به درآید
تا زلف پریشان تو باشد وطن او را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت زلف محبوب پرداخته و نماد عشق و دلباختگی است. شاعر میگوید که زلف محبوبش مانند دودی است که بر آتش وطنش میسوزد و او هیچ تردیدی در آتش زدن دلش برای او ندارد. شمعی که در دو عالم میسوزد، نشاندهنده عشق عمیق اوست و اینکه سوختن او غمانگیز نیست. اگر بلبل از گل محبوب خبر داشته باشد، دیگر در باغ گل دیگری را نخواهد یافت. شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین او باشد. او از باد صبا میخواهد که به سراغ زلف سیاه محبوب برود و دل او را نشکند. در انتها، شاعر از دشواری و دردهای عشق میگوید و میخواهد که زلف محبوبش همیشه در وطن دل او باقی بماند.