نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند

آتشی در زده انگار به خاشاکی چند

ما چو غنچه همه دل تنگ و تو چون باد صبا

شادمان می گذری بر سر غمناکی چند

بکشی از سخن تلخ و به دَم زنده کنی

درهم آمیخته ای زهری و تریاکی چند

از وجود من و از عشق جز این بیش نماند

آتشی چند در آمیخته با خاکی چند

شهسوارا! بگذر بر صف ما صیدکنان

تا سری چند ببندیم به فتراکی چند

ای صبا! بویی از آن غنچه خندان به من آر

تا به پیراهن جان در فکنم چاکی چند

چه غم از طعن حسودان که مکدّر نکند

نظر پاک مرا طعنه ناپاکی چند

بس کن ای خواجه که ما باک نداریم ز جان

چندگویی سخن جان بر بی باکی چند

عشق و تنهایی و غم چند بود صبر جلال

چه بود زور زبونی بر چالاکی چند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ابراز احساسات عاطفی و تنهایی خود می‌پردازد و از عشق و غم سخن می‌گوید. او از عهد و پیمان‌های شکسته نگران است و به یاد آتش احساسات درونی خود اشاره می‌کند. شاعر از درد و رنجی که در دل دارد، می‌نالد و از بادی خنک، بویی از شوق و خوشی می‌خواهد. او به انتقاد از حسودان می‌پردازد و تأکید می‌کند که از طعنه‌های آن‌ها هراسی ندارد. در نهایت، شاعر به مشکلات زندگی و چالاکی در مقابله با آن‌ها اشاره می‌کند و به بیان حقیقت وجودی خود می‌پردازد.