شمارهٔ ۱۰۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقیّد ز بند برهاند
منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاک
مرا ببیند و از دور رخ بگرداند
قد خمیده خود را همی کنم سجده
از آن جهت که به ابروی دوست می ماند
اگر مراد تو جان است کار جان سهل است
چه حاجت است که چشمت به زور بستاند
ز زلف خویش نسیمی فرست عاشق را
که بی حدیث به بوی تو جان برافشاند
بساز چاره بیچارگان خود امروز
که کار وعده فردا کسی نمی داند
خیال لعل تو در دل نهفته نتوان داشت
که آبگینه کجا رنگ می بپوشاند
ز روی دوست صبوری نمی توانم کرد
چرا که تشنه صبوری ز آب نتواند
کنون که کار من خسته از دوا بگذشت
بگو طبیب مرا تا قدم نرنجاند
جلال اگر نفسی پیش بخت بنشیند
بسی گناه که بر بخت خویش بنشاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شیوهای عاشقانه و عاطفی از عشق خود به معشوق سخن میگوید. او حس میکند که نسیم صبا میتواند زلف معشوق را برافشاند و جانهای بسیاری را از بند رهایی بخشد. شاعر خود را در دوری از معشوق ضعیف میبیند و حاضر است تا به خاطر زیباییاش سجده کند. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که اگر عشق واقعی باشد، نیازی به زور و اجبار نیست. همچنین، شاعر از بیتابی و تشنگی خود میگوید و از خدا میخواهد که به عشق او توجه کند، چون هیچکس از آینده خبر ندارد و انتظار ندارد که فرصتی برای عشق بینظیرش در آینده وجود داشته باشد. در نهایت، او از درد و رنج خود در دوری معشوق مینالد و از طبیب میخواهد تا دردی که از عشقش بر او آمده است را درمان کند.