نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شوخی نگر که آن بت عیّار می‌کند

دل را به بند زلف گرفتار می‌کند

هردم به شیوه‌ای ز کسی می‌برد دلی

وز حلقه‌های زلف نگونسار می‌کند

دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست

حیف است گل که همدمی خار می‌کند

انکار عشق بازی ما می‌کنند خلق

ما خاک آن کسیم که این کار می‌کند

دل شد مقیم کویش و جان عازم سفر

دل رخت می‌گشاید و جان بار می‌کند

تا دید شیخ رونق بازار عاشقان

هر بامداد خرقه به بازار می‌کند

جز عقل عاقلان نکند صید چشم مست تو

مست است و قصد مردم هشیار می‌کند

آن دل که بود منکر پابستگان عشق

امروز در کمند تو اقرار می‌کند

در خورد دوست نیست نثاری جلال را

بیش از سری ندارد و ایثار می‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و تأثیرات آن بر دل و جان می‌پردازد. او از زیبایی‌ها و دشواری‌های عشق سخن می‌گوید و به بند زلف محبوب به عنوان عاملی برای اسارت دل اشاره می‌کند. عشق می‌تواند دل‌ها را ببرد و در عین حال، به جان آسیب برساند. شاعر به نوعی حسرت بر دوستی‌ها و آسیب‌هایی که عشق می‌تواند به انسان بزند، اشاره می‌کند. او همچنین بر این نکته تأکید دارد که عشق حقیقی نمی‌تواند پنهان بماند و در نهایت، همه به حقیقت آن اقرار خواهند کرد. در نهایت، شاعر به زیبایی و جلال دوست اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که عشق واقعی فدای محبوب می‌شود.