شمارهٔ ۹۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
شب چو به سر رفت و آفتاب برآمد
بخت سرآسیمه ام ز خواب برآمد
مه چو نهان شد درآمد از در من دوست
ماه فرو رفت و آفتاب برآمد
طرّه عنبرشکن به دست صبا داد
جمله جهان بوی مشک ناب برآمد
باد صبا در ربود سنبلش از گل
پرتو خورشید از سحاب برآمد
گل نشنیدم که از بنفشه تتق بست
ماه ندیدم که با نقاب برآمد
مردم چشمم ز بس که اشک ببارید
از مژه ام خون به جای آب برآمد
غمزه برآشفت چون لبش بگزیدم
فتنه نگر، باز کز شراب برآمد
عمر چو می شد مرا به دست دلش داد
پای به سنگش ز بس شتاب برآمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر در مورد سپیدهدم و آغاز یک روز جدید است. شاعر از خواب بیدار میشود و با دیدن آفتاب، تحولی در بخت و حال خود حس میکند. دوستی که شبی را در کنار او سپری کرده، صبح را با زیباییهای خود معرفی میکند. بوی خوشی از باغها با وزش باد صبا پراکنده میشود و خورشید از ابرها نمایان میشود. شاعر همچنان به یاد غمها و اشکهایی که ریخته است، اشاره میکند و از عشق و فتنههای آن میگوید. نهایتاً به این نتیجه میرسد که در عشق زندگیاش، زمان و عمرش را به دست محبوب داده است.