شمارهٔ ۱۱۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چند جانم پس زانوی عنا بنشیند
همدم درد به امّید دوا بنشیند
چون دل و دیده ام از آتش و آب است خراب
گر درآید ز درم دوست کجا بنشیند
یک دم اندر طلب دوست ز پا ننشینم
عاشق دلشده بی دوست چرا بنشیند
ای بسا فتنه که از هر طرفی برخیزد
بهر آن گوشه که آن فتنه ما بنشیند
کس چه داند که چه خیزد دل مشتاقان را
دوست هر جای که برخیزد و یا بنشیند
ای که چون بنشستی سرو به خدمت برخاست
باز اگر برخیزی سرو ز پا بنشیند
آتشی در دلم از هجر تو افروخته است
یک نفس پیش دلم بنشین تا بنشیند
روی تو قبله دلهاست مپوشان زین بیش
تا هر آن کس که ببیند به دعا بنشیند
چون جلال از پی وصلت ز سر جان برخاست
تا به کف نآرد وصل تو، کجا بنشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و longing خود به یک معشوق میپردازد. او احساس میکند که با وجود درد و ناراحتی، نمیتواند از جستجوی معشوق دست بکشد. دل و چشم او به خاطر جدایی از معشوق در آتش و آب غوطهور است و هر لحظه در انتظار او نشسته است. او اشاره میکند که هر فتنه یا مشکلی که پیش بیاید، او همچنان در جستجوی معشوق میماند. همچنین، شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و بر این باور است که وجود او باعث دعا و آرامش دلهاست. در پایان، او از معشوق میخواهد که به او نزدیکتر شود تا این فاصله و هجران کاهش یابد.