شمارهٔ ۱۱۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دوش شبم را صفت روز بود
در برم آن شمع دل افروز بود
چاکر من دولت بیدار بود
بنده من طالع پیروز بود
یار مرا مونس و دمساز بود
شمع مرا همدم و هم سوز بود
خال بر آن چهره شب قدر بود
زلف بر آن رخ شب نوروز بود
با من بیچاره نمی گشت رام
وین اثر پند بدآموز بود
پرتو رخسار دل افروز او
در دل شب روز نی از روز بود
جان و دلم خسته و مجروح کرد
ناوک چشمش که جگردوز بود
خرّمی اندوخت ز وصلش جلال
گرچه ز هجرانش غم اندوز بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد شبهایی میپردازد که معشوقش در کنار او بوده و زندگیاش را روشن کرده است. او از زیباییهای چهره و زلف معشوق صحبت میکند و به تأثیر عمیق عشق او بر دل و جانش اشاره میکند. با وجود لذتی که از وصال میبرد، شاعر از درد جدایی و اضطرابهای ناشی از آن نیز سخن میگوید، و در نهایت احساسات متضاد شادی و غم را به تصویر میکشد.