نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بود

به آب دیده بشستیم اگر غباری بود

ز آستان شریفت اگر فتادم دور

گمان مبر که درین کارم اختیاری بود

دلا به هجر بسوز و بساز با خواری

که وصل یار عجب روز و روزگاری بود

جلال رفت و ترا بعد ازین شود معلوم

که آن شکسته مسکین چگونه یاری بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دیاری که ترک کرده با حسرت یاد می‌کند و می‌گوید که با اشک‌هایش غبار آن دیار را می‌شوید. او از دوری از آستان محبوبش نگران است و تأکید می‌کند که در این دوری اختیاری نداشته است. شاعر به دل خود می‌گوید که باید با سختی و درد به زندگی ادامه دهد، زیرا وصال معشوق بسیار شیرین و ویژه است. در پایان، اشاره می‌کند که بعد از رفتن جلال، دیگران خواهند فهمید که آن مسکین و شکسته چگونه یاری و محبت کرده است.