شمارهٔ ۱۱۸ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا خیال وصالش ز سر به در نرود
اگر سرم برود عشق او ز سر نرود
من این معاینه با خود به خاک خواهم برد
که حسرت است که هرگز ز دل به در نرود
ز دست هجر تو یک روز نگذرد که مرا
هزار غصّه و خونابه در جگر نرود
شراب صرف محبّت حرام باد بر آن
که چون رود ز جهان مست و بی خبر نرود
هزار سال بخسبم به زیر خاک و هنوز
ز لوح سینه من نقش آن به سر نرود
اگر تیغ و سنان قصد جان کند محبوب
محبّت از دل عاشق بی غم و غصه نرود
رواست کز همه عالم نظر فروبندم
که نقش آنکه بود در دل از نظر نرود
حدیث روضه رضوان مکن که خاطر را
ز کوی دوست به سر منزل دگر نرود
بسوز خرمن عمرت جلال از آتش عشق
که خرمنی که بسوزد به باد بر نرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت به عشق و دلبستگی خود به معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند این عشق را از ذهن و دل او پاک کند. او میگوید حتی اگر جانش را هم به خاطر عشق بدهد، باز هم این احساس از دلش نخواهد رفت. همچنین، شاعر از غم و اندوهی که به خاطر دوری از معشوق احساس میکند صحبت میکند، و به این نکته اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند او را از یاد معشوقش منصرف کند. عشق او همواره در دلش نقش بسته و هیچ چیزی نمیتواند این عشق را کمرنگ کند. شاعر به قدرت و عدم فراموشی عشق اشاره میکند و میگوید که حتی با گذشت زمان، این عشق در دلش باقی خواهد ماند.