نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید

با لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید

شد کشتی عمر من در بحر هوایت غرق

هیهات که آن کشتی روزی به کنار آید

هم بوی بهار آید از چین سر زلفت

در باغ سحرگاهان چون باد بهار آید

آن لحظه که تو برقع از چهره براندازی

در دیده مشتاقان گل راست چو خار آید

دل شد ز دیار خود و اکنون به دیاری نیست

باشد که ز کوی تو روزی به دیار آید

روزی که نباشم من، از خاک من غمگین

باشد ورقش خونین هر گل که به بار آید

بر جان جلال از غم هر لحظه منه باری

کآن عاشق مسکین هم روزیت به کار آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات عمیق عاشقانه و اندوه ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید. شاعر به زندگی بی‌معنی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که عمرش بدون حضور معشوق به چه کار می‌آید. او خود را غرق در عشق می‌بیند و به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند که همچون نسیم بهار تازه و دل‌انگیز است. شاعر به انتظارش برای رسیدن به معشوق اشاره می‌کند و به غم دوری از او می‌پردازد. در آخر، او به این فکر می‌کند که روزی پس از مرگش، یاد معشوق باید ادامه یابد و عشقش همیشه باقی بماند.