شمارهٔ ۱۲۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یک لحظه درد عشق تو از دل نمیشود
وز دیده نقش روی تو زایل نمیشود
گویند پند ده دل شیدای خویش را
بسیار پند دادم و عاقل نمیشود
در ورطهایست کشتی صبرم به بحر عشق
کز غرقهگاه موج به ساحل نمیشود
هردم به حالتی دگر افتم ز دست غم
لیکن به هیچ حال غم از دل نمیشود
ای دل مبر امّید که بیرنج هیچ دست
در گردن مراد حمایل نمیشود
گویند سعی کن که شود کام حاصلت
من سعی مینمایم و حاصل نمیشود
صدبار اوفتاد به دام بلا جلال
خود پند مینگیرد و کامل نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج عشق و ناامیدی از بهبود وضعیت احساسات است. شاعر اشاره میکند که هیچ گاه نمیتواند از عشق معشوق خود دل بکند و با وجود پند و نصیحتها، دلش شیدا و حیران باقی میماند. وی به تصویر کشیدن احساس شکست در تلاش برای رسیدن به هدف و آرامش میپردازد و میگوید که هر چه بیشتر تلاش میکند، اوضاع بهتر نمیشود. در نهایت، شاعر از حسرت به سرنوشت خود میگوید و به روزگار عشق که با غم و درد گره خورده اشاره میکند.