نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۹ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

چون سرانگشت آن نگارین دید

عقل انگشت خویشتن بگزید

باد بویش به بوستان آورد

غنچه بر خویشتن پیرهن بدرید

هر شبی در هوای لعل لبش

ما و چشم و سرشک مروارید

عاشقان جان نثار او کردند

زلف هندوش یک به یک برچید

عالمی در غم لبش مردند

هیچ کس طعم آن شکر نچشید

هر کس از وی حکایتی کردند

کس به کنه کمال او نرسید

هر دلی کز کمند عشق بجَست

تار زلفش به دام عشق کشید

هر که در قید عشق شد محبوس

تا قیامت ز بند او نرهید

همچو من فتنه گشت بر رخ او

هر که آن شیوه و شمایل دید

جانش از درد رسته شد چو جلال

هر که این درد را به جان بخرید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر با توصیف زیبایی‌های معشوق و تاثیر او بر دل عاشقان، به ضعف عقل و وهم عاشقانه اشاره می‌کند. او از بویی که معشوق به باغ می‌آورد و تاثیر آن بر غنچه‌ها می‌گوید. همچنین، درباره عشق و احساسات شدید عاشقان صحبت می‌کند که در حسرت و غم زیبایی معشوق جان می‌سپارند. هیچ‌کس نمی‌تواند به کمال او دست یابد و هر کس که در دام عشق او گرفتار شود، تا ابد از این بند رهایی نخواهد یافت. شاعر همچنین به تجربیات خود و دردهایی که به خاطر عشق کشیده است، اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که زیبایی معشوق باعث فتنه و دل‌باختگی او شده است.