شمارهٔ ۱۳۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسید
بی نوایی ز تو هرگز به نوایی نرسید
صرف کردم به وفای تو همه عمر و به من
در همه عمر ز تو بوی وفایی نرسید
بود امّید که این کار به جایی برسد
سعی بسیار بکردیم و به جایی نرسید
از زکات تو رسیده است نصیبی ای شاه
به همه خلق، ولی بخش گدایی نرسید
خسرو ار کام دل از شکر شیرین برداشت
لب فرهاد به بوسیدن پایی نرسید
هرگز از خوان نکویی تو اندر همه عمر
به گدایان در خانه صلایی نرسید
خود نگویی تو که سر منزل جانبازان است
کس نیامد که به شمشیر قضایی نرسید
در مقامی که دو عالم به جوی کس نخرد
نیم جایی چه عجب گر به بهایی نرسید
همچو غنچه دل تنگم ز هوایش خون شد
وز گلستان رُخَش باد صبایی نرسید
حالت درد گرفتار بلا کی داند
هر که را بر سر ازین درد بلایی نرسید
حبّذا از دل شوریده پُر درد جلال
که به درد تو بمرد و به دوایی نرسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حس ناامیدی و بیتوفیقی است. شاعر از دردها و رنجهای خود شکایت میکند و میگوید که تلاشهایش برای رسیدن به وفای محبوب بینتیجه مانده است. او به عدم دستیابی به آرزوها و بیتوجهی دیگران نسبت به درد خود اشاره میکند و میگوید که از هر تلاش و امیدی به جایی نرسیده است. در نهایت، شعر با تأکید بر بینتیجه بودن دوست داشتن و رنج کشیدن به پایان میرسد، نشاندهنده عمق فراق و ناامیدی شاعر از عشق و انتظار.