شمارهٔ ۱۳۳ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحر
نطع خاکم زیر پهلو ، آستانم زیر سر
آفتابی و ز تو ما چون ذرّه رسوا می شویم
سایه از ما بر مدار و پرده ما را مدر
دوش شمعم کرد دلسوزی گه بر بالین من
ایستاده اشک می بارید تا وقت سحر
دوست است از هر دو عالم مقصد و مقصود ما
عاشقان را دنیی و عقبی نیاید در نظر
کس نمی آید به چشمم کآردم آبی به روی
جز سرشک خویشتن و آن هم به صد خون جگر
ای که دایم دردمندان را ملامت می کنی
لطف کن ما را به خود بگذار و از ما در گذر
تو کجا در وهم گنجی کز تجلّی رخت
طایر اوهام را یک سر بسوزد بال و پر
چون به بویت روز حشر از خاک برخیزد جلال
مست سودای تو باشد وز دو عالم بیخبر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و محبت خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که هر شب بر خاک کویت میخوابد و به عشق معشوق انس دارد. در عشقش به معشوق، تمام دنیا و آخرت را از یاد برده و جز اشک خود هیچ نمیبیند. شاعر از درد و رنجی که عاشقانه تحمل میکند، شکایت دارد و از معشوق میخواهد که از وی درگذرد و او را ملامت نکند. در نهایت، او به عظمت معشوق و تأثیر آن در روز قیامت اشاره میکند و میگوید در آن روز همه چیز فراموش خواهد شد جز عشق به معشوق.