شمارهٔ ۱۳۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
افکند گل ز چهره خود روی پوش باز
وز بلبلان خسته برآمد خروش باز
آن را که در ازل خرد و هوش برده اند
تا بامداد حشر نیاید به هوش باز
شد در سکون صومعه سر رشته ام ز دست
پای من و طواف درِ مَی فروش باز
هر صبح کز شراب کنم توبه نصوح
بینی که شام مست کشندم به دوش باز
در خواب دوش طرّه او داشتم به دست
دستم نسیم غالیه دارد ز دوش باز
آن را شراب صرف محبّت بود حلال
کز دست دوست زهر نداند ز نوش باز
در هجر ناله سود ندارد که گل چو رفت
بلبل زبان ببندد و گردد خموش باز
آزاد گشتم از گره زلف او، ولی
بگشاد حلقه ای و شدم حلقه گوش باز
بعد از هزار سال چو نام لبت برند
خون در تن جلال درآید به جوش باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد و نشاندهنده احساسات عمیق شاعر است. شاعر از یک سو در گریزی از یاد معشوق به سراغ خاطراتش میرود و از سوی دیگر درگیر لذت و درد عشق میشود. او از چهره معشوق به زیبایی یاد میکند و اعتراف میکند که در هر بار تصمیم به ترک عشق، دوباره به آن کشیده میشود. شاعر به تحولات درون خود اشاره میکند و میگوید که حتی در غیاب معشوق، عشق و محبت او در وجودش باقیمانده است. همچنین، در انتها، از قدرت نام معشوق و تأثیر آن بر روح و جانش سخن به میان آورده، نشان میدهد که عشق واقعی همیشه در دل زنده است، حتی اگر فاصلهای وجود داشته باشد.