شمارهٔ ۱۴۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
ای ز رخ چون مه و زلف دراز
صد درِ فتنه به جهان کرده باز
الحق اگر ناز کند می رسد
آن قد و بالای تو بر سرو ناز
هیچ کس از حال دل آگه نبود
اشک برون رفت و برون برد راز
ای دل من همچو دهان تو تنگ
قصّه من چون سر زلفت دراز
کی تو شکار من مسکین شوی
صعوه ندیدم که کند صید باز
روز قیامت که بود گاه عرض
شیخ نماز آرد و عاشق نیاز
پیش تو سر بر نکنم همچو چنگ
خواه مرا می زن و خوه می نواز
شب همه شب بی رخ تو همچو شمع
کار من سوخته سوز است و ساز
درد تو عمری ست که دارد جلال
چاره این عاشق مسکین بساز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و تاثیرگذاری یک معشوق میپردازد. شاعر به مطلع کردن از احساسات درونی خود و راز دل میپردازد و به نشان دادن ناز و زیبایی معشوق اشاره میکند. او همچنین از ناامیدی و رنج خود در جداافتادگی از معشوق سخن میگوید. در این اشعار، عشق و نیاز عمیق شاعر به معشوق، و همچنین حسرت و درد ناشی از دوری از او به وضوح مشهود است. شاعر به نوعی در طلب محبت و توجه معشوق است و به ارتباط بین عشق و نیاز اشاره میکند. این شعر در نهایت بازتابدهنده غم عشق و تلاش برای رسیدن به وصال است.