شمارهٔ ۱۴۴ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز
بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او
وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز
گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست
یک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز
زان روشن است دیده بختم که می کند
از خاک آستانه او توتیا هنوز
یک دم نسیم با دم او همدمی گزید
زان دم معطّر است نسیم صبا هنوز
یک قطره خوی ز عارض او بر زمین چکید
جان می دمد ز خاک به جای گیا هنوز
بر در همی زنم سر و می آیدم به گوش
کز آستان ما بنرفت این گدا هنوز
روزی تن جلال چو گردد اسیر خاک
جانش به درد عشق بود مبتلا هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وفاداری دلبر اشاره میکند که هنوز به عهد و پیمان خود وفا نکرده و در دل خود کینه و جفا دارد. چشمان او فتنههای زیادی به وجود آورده و همچنان در جستجوی معشوق است. شاعر احساس درد و درمانی متضاد دارد و میگوید که یک دردش از معشوق است در حالی که درمانش از جای دیگر است. او به زیبایی معشوق اشاره میکند که تأثیرش بر او آنقدر عمیق است که در هر لحظه از او تأثیر میپذیرد. شاعر در نهایت با احساس غم و اندوه از جدایی، به درگاه معشوق پناه میبرد و میگوید که عشق او همچنان دردناک است و جانش در عشق اسیر است.