نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۰ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادش

از دود دل خلق گزندی مرسادش

ز نهار! بر غمزدگانش مگذارید

ترسم متألّم شود از غم دل شادش

از غمزه مخمور تو زاهد چو خبر یافت

در میکده افتاد ندانم چه فتادش

زین پس دل و باریدن خونابه حسرت

کز بند سر زلف تو کاری نگشادش

درویش سری داشت که در پای تو انداخت

بیچاره نثاری بِه ازین دست ندادش

این یک دو نفس عمر که سرمایه ما بود

افسوس که بی روی تو دادیم به بادش

آن کس که به ناکام مرا از تو جدا کرد

یا رب که خدا کام دو گیتی مَدهادش!

هر کس که سر زلف پریشان ترا دید

از حالت من فرق به مویی ننهادش

مشنو که جلال از تو و از یاد تو خالی ست

مگذار زیادش که نه ای دور ز یادش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و درد دل اشاره می‌کند که ناشی از جدایی و دوری از محبوب است. او از اثرات یاد محبوب بر دل خلق و غم‌هایی که از آن ناشی می‌شود، صحبت می‌کند. شاعر نگران و مضطرب است و می‌گوید که حتی زاهدان نیز از عشق و زیبایی محبوب غافل نمی‌شوند و به میکده می‌افتند. او به زندگی کوتاهش اشاره می‌کند و افسوس می‌خورد که این عمر را بدون دیدن معشوق تلف کرده است. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که یاد محبوب همیشه در دل‌ها باقی است و جلال محبوب غیرقابل فراموشی است.