شمارهٔ ۱۵۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوش
از غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش
چشمم چو بر شمایل و قدّ تو اوفتاد
دودم به سر برآمد و از من برفت هوش
آنم که دلبران ز غمم جوش می زنند
مغزم درآمدست ز سودای تو به جوش
بی تو مرا مباد مَی و زندگی حلال
بی من ترا مباد یکی شربت آب نوش
در پرده ای و پرده عشّاق می دری
بردار پرده از رخ و بر عاشقان مپوش
دوشت به خواب دیدم که دوشم به دوش تست
امروز جان همی دهم از آرزوی دوش
روزی بیا به گردن مقصود حلقه کن
دست جلال را که ترا هست حلقه گوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر روح و جان خودش میگوید. او به توصیف چهره و قامت یار میپردازد و اعلام میکند که در حضور او هوش از سرش میرود. شاعر از غم دوری عشقش صحبت میکند و زندگی بدون او را بیمعنا میداند. او همچنین به خوابش اشاره میکند که در آن معشوق را در آغوش داشته و از آرزوی نزدیک شدن به او سخن میگوید. در نهایت خواهش میکند که معشوقش روزی به او نزدیک شود و حلقهای از عشق به گردن بگذارد.