نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۲ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

وقت صبوحی آن شوخ سرکش

از در درآمد با تیر و ترکش

مُشکش مطرّا، شهدش مصفّا

خالش معنبر، ماهش منقّش

چون دیده من، لعلش دُرافشان

چون خاطر من، زلفش مشوّش

تنگم به بر در بگرفت و گفتا

کردم وداعت بادا شبت خوش

دود سیاهم آمد به سر بر

کردم زمانی در پای اوغش

من رفتم از خود و او از ترّحم

بر چهره ام زد از دیدگان رش

برجَستم از جا بوسیدمش پا

گفتم که رفتی شاد آیی و کش

پیشت بنازم، دردت بچینم

کی باز بینم آن روی مهوش؟

گفتا: به دوری باید صبوری

این دُرد می نوش و آن دَرد می کش

شُستم به گریه نعل سمندش

چون شد سواره بر پشت ابرش

هم دیده خون شد هم جوش زد دل

بی او بماندم در آب و آتش

جان جلال از سودای زلفش

تا چند باشد اندر کشاکش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف یک بزم عشق و جدایی می‌پردازد. او با اشاره به یک معشوقه زیبا و سرکش، لحظاتی پرشور و احساساتی را تجربه می‌کند. معشوقه با تیر و ترکش وارد می‌شود و زیبایی‌اش دل شاعر را می‌برد. او از جدایی و درد ناشی از آن گلایه می‌کند و به یاد لحظات شاد آنها می‌افتد. معشوقه به او می‌گوید که باید صبور باشد و این درد را تحمل کند. شاعر در نهایت از غم و اندوه ناشی از جدایی، احساس بی‌قراری و تلخی می‌کند و تحت تأثیر عشق، در کشاکش احساساتش دچار سردرگمی و تنگنای عاطفی می‌شود.