شمارهٔ ۱۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
وین چه شور است که از باده پرستان برخاست
این چه نور است که اندیشه در او حیران است
آن نه روی است که آن آینه لطف خداست
دی به سودای تو در باغ گذر می کردم
راستی سرو به بالای تو می ماند راست
من و پروانه اگر چند در آتش باشیم
کار پروانه که از شمع جدا نیست جداست
گرچه از زلف توام شام بلا روی نمود
هم ز حسنش اثر صبح سعادت پیداست
کی به دست من درویش فتد خاک رهت
زان که یک ذرّه از آن ملک دو دنیاش بهاست
برود جان جلال از تن و عشقت نرود
تازه آن گلبن عشقی که چنین پابرجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر اشاره به شمعی دارد که در مجلس مستان روشن است و شور خاصی از بادهپرستی و عشق را به تصویر میکشد. شاعر در حال حیرت از نوری است که ناشی از عشق و زیبایی معشوق است. او به یاد باغی میافتد که از زیبایی معشوقش، درخت سرو به نظمی راست است. همچنین، شاعر به پروانهای اشاره میکند که اگرچه در آتش عشق میسوزد، اما جدایی از شمع عشقش ندارد. در ادامه، او از سختیها و بلاهای عشق میگوید و تأکید میکند که حتی با وجود مشکلات، زیباییهای عشق همچنان نمایان است. در نهایت، عشق به معشوق را به عنوان گنجی باارزش و پایدار معرفی میکند که از دست نمیرود.