شمارهٔ ۲۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم متاب که هجران سینه تاب بس است
چه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است
بدان دو حلقه که حلق دلم همی تابی
چو جان ز حلق برآمد دگر متاب بس است
درون حلقه دلم تابه کی ز خون جگر
بیاورید کبابی مرا شراب بس است
هنوز با غم و بخت بدم قرین گرچه
مرا ز دوری رویت ز خورد و خواب بس است
شب وصال تو گو مه متاب بر گردون
به ماهتاب چه حاجت که آفتاب بس است
غمت به قصد خرابی جان کمر در بست
چو کرد خانه معمور دل خراب بس است
محیط و قلزم سوز جلال را نکشد
نه آتشی ست که او را دو قطره آب بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از سختی و درد جدایی از محبوب سخن میگوید. او احساس میکند که دوری از چهرهٔ معشوق، عذابی بیاندازه است و قلبش دیگر تاب این دوری را ندارد. شاعر به شدت به وقایع درونی خود و تأثیر غم و جدایی بر جانش اشاره میکند و از نبود محبوبش به عنوان یک کلام بزرگ یاد میکند. او تأکید میکند که حتی اگر بخواهد آتش غم را بکشد، تنها دو قطره آب کافی نیست و این نشاندهندهٔ عمق درد و رنج اوست. بهعلاوه، شاعر بیان میکند که در شب وصال، وجود محبوبش برای او به اندازهٔ خورشید است. در کل، این شعر نمایانگر یک جدایی عمیق و یک احساس عشق بسیار شدید و رنجآور است.