نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۳ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سزد که رنجه کنی یک زمان قدوم شریف

به کنج کلبه احزان ما دهی تشریف

شبی به خلوتم از تُست آرزو که بود

لب تو ساقی و رخساره شمع و غمزه حریف

شریف داشتم آن زلف را چو عمر دراز

ولی چه سود که بر باد رفت عمر شریف

بگو به یار سبک روحم ای نسیم صبا

بیا که جان گران جان همی کند تخفیف

ز جان بود همه خوفی کنون که جانم رفت

مرا چه بیم ز بیم و چه خوف از تخویف

اگر در آب دو چشمم وگر در آتش دل

خیال تو به همه حال مونس است و الیف

ز ما صلاح مجو ای صلاح جو، که به عقل

نه عاقلی ست که دیوانه را کنی تکلیف

به کوی دوست تواند مرا صبا بردن

ز بس که گشته ام از هجر ناتوان و ضعیف

مشو به سختی از امّید ناامید جلال

و انّه «لرؤفً» و بِالعباد «لطیف»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و غمگین شاعر می‌پردازد. او از محبوب خود خواسته تا به کلبه‌ی غمگینش برگردد و در لحظات تنهایی‌اش، یاد او را چشمه‌ی آرامش و شادی قرار دهد. شاعر از زیبایی‌های محبوب و زلف‌هایش سخن می‌گوید، اما به یاد می‌آورد که عمرش به هدر رفته است. احساس محنت و ضعف ناشی از دوری یار، و التماس به نسیم برای آوردن محبوب به تصویر کشیده شده است. در نهایت، شاعر به دوستان و اطرافیانش هشدار می‌دهد که عشق و دیوانگی را نمی‌توان با منطق تنها توضیح داد و به امید داشتنِ جلال الهی اشاره می‌کند.