شمارهٔ ۱۶۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بس که در نظر آمد مرا خیال خیال
وصال دوست گمان می برد وصال خیال
من ضعیف میانت چو در خیال آرم
بود عیان که خیالی ست در خیال خیال
در آرزوی دهانت دلم چنان تنگ است
که جای فکر در او نیست یا مجال خیال
چو روی مالِ خیالت به خون چشم تر است
به خون دیده بشویم روی مال خیال
خیال گفت بپیچ از تن چو مویت
من آن نِیَم که بپیچم سر از مثال خیال
رخ تو هست به چشمم خیال صورت جان
دهان نقطه موهوم گفت خال خیال
قدم ز شوق دو ابروت هر که دید چه گفت
زهی خیال هلال و خهی هلال خیال
خیال بین که مرا هست بر نهالی درد
که بر دهد قد سرو توام نهال خیال
ز حُسن تست خیال مرا هزاران وجه
که از خیال جمالت بود جمال خیال
چه حال شد که خیالت نمی دهد تشریف
شدم خیالی و بنگر که چیست حال خیال
به پرده رفت ز شرم آن خیال یار که گفت
ببین خیال جلال و نگر جلال خیال
همه جلال خیال است در خیال جلال
اگر خیال کمال است در کمال خیال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد خیالات و آرزوهای ناشی از عشق است. شاعر از خیالاتی سخن میگوید که به واسطه عشق به محبوبش در ذهنش شکل میگیرند. او به طور خاص به وصال خیالی با دوستش اشاره میکند و میگوید که در میانه این خیالها، احساس ناتوانی میکند. دلش از آرزوی دیدن محبوب تنگ است و نمیتواند به هیچ چیز دیگر فکر کند. شاعر به زیباییهای محبوبش و تأثیر عمیق آن بر احساساتش میپردازد و میگوید که این زیباییها تنها در خیال او وجود دارد. او به نمادهای مختلفی چون ابرو و چهره محبوب اشاره میکند و از حالتی که خیالات او را تحت تأثیر قرار داده، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به درک این نکته میرسد که همه زیباییها و کمالات، فقط برآمده از خیال او هستند. این شعر، بازتابی از عمق عشق و ارتباطات عاطفی انسان است که در خیال به اوج میرسند.