شمارهٔ ۱۷۳ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید وقت صبوحی بیار ساقی جام
به یاد بزم صبوحی کشان دُرد آشام
به طرفِ باغ برآرای بزم چون فردوس
که باد صبح ز فردوس می دهد پیغام
بر آتش دل ما ریز آبِ چون آتش
که کار سوختگان پخته گردد از می خام
بیار باده که ارباب ذوق را به صبوح
گشایشی نشود جز ز پیر خلوت جام
مقام عشق مگو با خرد که ره نبرد
درون بزمگه خاصّ و عام کالانعام
مقام عالی اگر جویی از خرابی جوی
که ما به کوی خرابات یافتیم مقام
من از ملامت مردم ندارم اندیشه
مراد چون نتوان یافت از ملال و ملام
کسی که کام دل از زمانه می خواهد
همین که باده به کامش رسد رسید به کام
دل جلال به زنجیر عشق دربند است
که کی خلاص شود مرغ بال بسته به دام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دعوت به بزم و لذت بردن از زندگی، عشق و شراب میپردازد. شاعر از ساقی میخواهد که جامی برایش بیاورد تا به یاد بزمهای گذشته و دردهایشان بنوشد. او به وصف باغی میپردازد که بوی خوش صبحگاهی دارد و میخواهد با شراب شعلههای آتش دلش را خاموش کند. شاعر میگوید مقام عشق را نمیتوان با خرد دنبال کرد و تنها در خرابات، یعنی محل خوشگذرانی، میتوان آن را یافت. او به انتقادات مردم توجهی ندارد و بر این باور است که وقتی باده به کامش میرسد، دیگر غم و ملالی نخواهد داشت. در نهایت، شاعر احساس میکند که دلش به زنجیر عشق گرفتار است و در آرزوی آزادی از این قید است.