شمارهٔ ۱۷۴ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در میان موج بحری بیکران افتادهام
موج بحر بیکران را در میان افتادهام
منزلم بالای نُه چرخ است و من بر سطح خاک
زان همینالم که از نُه نردبان افتادهام
با همه رنج و بلایی در میان بنشستهام
وز همه کام و مرادی بر کران افتادهام
طایر قدسم ولی با خاکیان بنشستهام
گوهری پاکم ولی در خاکدان افتادهام
چون زمین سفلی نِیَم اصلم ز خاک سفله نیست
گوهری علوی منم کز آسمان افتادهام
از ضعیفی در نمییابم وجود خویش را
بلکه از هستی خویش اندر گمان افتادهام
هرکه را جانیست با جانانی اندر خلوتیست
این مذلّت بین که من بر آستان افتادهام
از مذلّت روز و شب با خاک راهم همرکیب
گرچه با گردون به همّت همعنان افتادهام
خلق گویندم که در هجران چه مینالی جلال!
بلبلی مستم که دور از گلستان افتادهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر خود را در موقعیتی دشوار و ناامید توصیف میکند. او در میان دریا و امواج بیکران افتاده و احساس سرگردانی و جدایی میکند. منزل او بالا و با عظمت است، اما او بر زمین نشسته و از سقوطش در نردبان زندگی ناله سر میدهد. با وجود همه رنجها و دردها، او به نوعی رویاها و آرزوهایش را در حال از دست دادن میبیند. او به عنوان یک طایر آسمانی خود را در کنار خاکیان مییابد و با این تضاد بین والایی و پستی به افسردگی دچار شده است. شاعر ابراز میکند که به خاطر ضعف خود را گم کرده، اما در واقع از وجود خود در گمان است. او به یاد میآورد که افراد دیگر نیز در خلوت خود با جانانی در ارتباط هستند، در حالی که او به خاطر دشواریهای زندگی بر آستان افتاده و حیران است. نهایتاً، با وجود درد و جدایی، احساس میکند که مانند بلبل مستی در دوری از گلستان به سر میبرد.