شمارهٔ ۱۷۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آفتاب بلندی و من چنین پستم
به دامنت چه عجب گر نمی رسد دستم
قدح به دست حریفان باده پیما ده
مرا به باده چه حاجت که روز و شب مستم
درون کعبه دل در شدم طواف کنان
درو هر آنچه به جز دوست بود بشکستم
از آن زمان که تو برخاستی ز مجلس انس
به جست و جوی تو یک دم ز پای ننشستم
ز بند زلف تو نگشاد جز پریشانی
مرا که از همه عالم دل اندرو بستم
من از تجلّی حُسن تو گم شدم در خود
بسان ذرّه که با آفتاب پیوستم
به هر دو پای مقیّد شدم به دام بلا
اگرچه بود گمانم که از بلا رستم
نه صبر ماند و نه هوش و نه عقل ماند و نه دین
سعادتی ست که از دست دشمنان جَستم
مگو جلال خردمند و عاقل است که نیست
اگر به عاشق و دیوانه خوانیام هستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوقش میپردازد. شاعر خود را در مقامی پایینتر از معشوق میبیند و به شرایط دشوارش در جستوجوی معشوق اشاره میکند. او از مستی و عشق نابش سخن میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که عقل و خرد او تحت تأثیر عشق و دیوانگی قرار گرفته است. عشق او چنان عمیق است که همه چیز را فراموش کرده و تنها در پی معشوقش است. شاعر بیان میکند که از وجود معشوق حیران و غرق در عشق اوست و این حالت را سعادتی از دست رفته میداند.