شمارهٔ ۱۹۸ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از دوری کنار تو هستم میان غم
گم گشته بی چراغ رخت در جهان غم
شاد است با غمت دل من آن چنان که او
سوگند راست می نخورد جز به جان غم
تا از سرای وصل تو چون حلقه بر درم
کی بر توان گرفت سر از آستان غم
دارم من آرزوی کناری از آن میان
جان در کنار غصّه و دل در میان غم
ای یار شادکام که فارغ نشسته ای
از گفت و گوی غصّه و سود و زیان غم
بر صف عاشقان بگذر تا که بشنوی
از عاشقان سوخته دل داستان غم
خرّم دل جلال که بعد از هزار سال
در وی ز درد دوست بیابی نشان غم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دوری معشوق و غم ناشی از آن سخن میگوید. او در دنیایی پر از غم و ناراحتی، حس تنهایی و گمگشتگی را تجربه میکند. دل او با غم معشوق شاد است، زیرا این غم جزئی از وجود اوست. شاعر به آرزوی وصال میاندیشد و از وضعیت معشوقی که به راحتی از غصهها فاصله گرفته، حسرت میخورد. او از معشوق میخواهد تا به جمع عاشقان بپیوندد و قصهی عاشقانی را که با دل سوخته راز دلشان را میگویند، بشنود. در پایان شاعر به یادآوری میپردازد که بعد از سالها، درد عشق هنوز هم در دلها باقیست.